و باز پیوندی مبارک و فرخنده.....

ازدواج 

و باز پیوندی مبارک و فرخنده.....

این بار برای یکی دیگر از خانم های هشتادی.

جمعه گذشته مصادف با اول آذرماه سال 87 شمسی مراسم عروسی این عزیز هشتادی برگزار شد.

از همینجا به ایشون و همسر گرامیشون آقا مرتضی از طرف خودم و همه هشتادی ها تبریک میگم و براشون آرزوی شادی، سلامتی و خوشبختی دارم.

حدس زدید ایشون کدوم دوستمون بودند؟

بله، خانم نسیبه شبیری . امیدورام سالیان سال در کنار هم خوش و خرم زندگی را زندگی کنید.

 

معروفيت وبلاگ :"مديران هشتادي"

 

Image and video hosting by TinyPic

امروز خيلي اتفاقي به يك وبلاگي بر خوردم كه برام جالب بود، گفتم به همه بگم كه بدون اينكه خودمون بدونيم وبلاگمون خيلي معروف شده. اينكه خيلي اساتيد دانشگاه تهران اين وبلاگ رو چك ميكنن كه تقريبا براي همه واضحه ولي در اينكه خيلي از سايت ها و وبلاگ هاي شخصي كه اصلا هيچ پيش زمينه اي از بچه هاي تهران و هشتادي ها ندارند موضوعي بود كه برام جالب بود.ديدن لينك "مديران هشتادي" در اين سايتها و اينكه اسم دوستان آشنا در اونا به چشم مي خوره خيلي هيجان انگيزه. به نظرم اين نشون ميده كه اين شبكه ارتباطي خيلي خوب تا حالا پيش رفته و كمتر جمعي با اين صميميت  توانستند به اين ارتباط بعد از فارغ التحصيلي‌شون ادامه بدهند يا حداقل تا اين حد موفق باشند. خلاصه اينكه من پيشنهاد مي كنم ديگه وقتشه رسما اين وبلاگ تبديل به يك سايت بشه تا از هر نظر تكميل بشه.

نظر شما چيه؟؟؟

 

بازديد رئيس دانشگاه تهران از دانشكده مديريت

به ياد ايام گذشته....

به بهانه غدیر

 درباره ی علی سخن گفتن بر خلاف آنچه که در وهله اول به ذهن می آید ، درباره یک شخصیت بزرگ سخن گفتن نیست، بلکه درباره یک معجزه ای که بنام انسان و بصورت انسان در تاریخ متجلی شده است. "علی شریعتی"
خطبه سی و دوم نهج البلاغه:
 ای مردم، ما در زمانه ای پر عناد و بدکینه گرفتار شده ایم. انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار بد می شمرند و ستمکاره در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید. آنچه می دانیم سودمان نمی بخشد و آنچه را نمی دانیم نمی پرسیم و از بدبختی کوبنده ای که فرا می رسد بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود آید.
مردم بر چهار گروه اند:
یکی آنکه از پلیدکاری در زمین باز نمی ایستد مگر هنگامیکه جانش ناتوان گردد و تیغش کند و دستش تهی. دیگری آنکه شمشیر را بر کشیده و آتش شرارتش را بر افروخته و سواره و پیاده اش را بسیج کرده ،خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد و یا بر سر سپاهی فرمان راند و یا بر سر منبری بالا رود. چه بد سودایی است که دنیای پست را بهای خویشتن خویش بینی و آن را در ازای آنچه نزد خدا داری بگیری. دیگری با کار دین در طلب دنیاست و نه با کار دنیا در طلب دین ؛  آرامش و وقار به خود می دهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک بهم بر می دارد  و دامن و ردایش را به پرهیزکاری فرا می چیند و خود را به درستکاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلیدکاری و معصیت خدا می گیرد. و چهارمین؛ کسی که از عجز خویش، از دست یافتن به قدرت در مانده است و از بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویشتن داده است. آنگاه بنام قناعت خود را آرایش می دهد و به جامه ی پارسایی خود را زینت می بخشد در حالیکه نه در خانه ، نه در بیرون نه در دل و نه در زندگی ، مرد این کار نیست !
در این روزگار تنها تک مردانی باقی مانده اند که یاد روز بازگشت چشم هایشان را فرو بسته و هول محشر اشکهایشان را جاری کرده است. اینان از معرکه اجتماع رانده شده اند. بیمناک و بی کس، لب دوخته و خاموش، دعوت کننده پاکدل، سوگوار و دردمند. در دریای تلخی و شور بختی غوطه می خورند. دهانشان بسته و دلشان مجروح، پند دادند و از پا افتادند و در راه آگاهی و هدایت خلق کوشیدند و خسته و دل شکسته گشتند، شکست خوردند و در توان کم شدند، کشته شدند و باز در شمار کم شدند.
پس ای شما ؛ این چنین دنیایی باید در چشمتان از تفاله درختی که دباغان از آن رنگ گرفته اند و از ریزه هایی که از مقراض پشم چینان به خاک ریخته است، حقیرتر آید. پیش از آنکه نسل های آینده از سرنوشت شما عبرت گیرند، شما از روزگار پریشان پیشینینانتان عبرت گیرید. این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت بی بها و بد نهاد است که او دنیا پرستانی که پیش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق می ورزیدند را رها کرد.

مصاحبه جورج  بوش

 

ديشب يكي از كانال‌هاي اجنبي٬ مصاحبه اي با جورج بوش پخش كرد كه موضوع بحث خاورميانه و سياست آمريكا در برابر كشور‌هاي خاور ميانه بود. چند تا نكته در اين مصاحبه بود كه خيلي برام جالب بود:

 

  1. عليرغم صحبت جدي كه داشتند ٬در اول بحث  فضاي مصاحبه بسيار گرم  و صميمي بود در حاليكه فرد مصاحبه كننده و جورج بوش در حيات كاخ سفيد قدم مي‌زدند و از جاهاي مختلف كاخ سفيد ديدن مي‌كردند٬از جمله حيات گل رز معروف كاخ سفيد كه بيشتر سخنراني هاي جورج بوش در اونجا انجام مي شه.(در حاليكه در ايران اوج صميمت مصاحبه با رئيس جمهور٬ مصاحبه نجفي خبرنگار چاپلوس صدا و سيما با سؤالات كليشه اي و لوس بوده كه اينم يه تقليد ديگه از خارجي هاست)

  1. نكته جالب ديگه اين بود كه با اينكه مصاحبه كننده يك فرد عرب بود و آمريكايي ها كاملا چشمشون  از عرب ها ترسيده(به دليل همون حادثه 11 سپتامبر) با اين حال هيچ خبري از محافظ و بادي گارد و امثالهم در هيچ نقطه اي از كاخ سفيد نبود.در حاليكه در ايران بارها خودمون ديديم در يك اجتماع خيلي ساده مثل تقدير از نخبگان (همه مي دونيم كه ديگه هيچ جماعتي مثبت تر از بچه درس خون ها نيستند) چند تا محافظ در گوشه و كنار سالن و بين جماعت و پشت پرده و .... قایم مي شن.

  

  1. در اتاق Oval كاخ سفيد بحث شد كه آمريكا در مورد كشور هايي مثل عراق٬ايران٬لبنان٬بيروت و... چه سياست هايي رو دنبال مي كنه.اول اينو بگم كه بوش  شايعه مربوط به حمله به ايران در اول سال 2008 رو كاملا رد كرد و گفت بي اساسه.اما چيزي كه منو به فكر فرو برد اين بود كه جورج بوش خيلي راحت در مورد تمام كشور‌هاي مهم خاورميانه به ترتيب درباره عراق٬ بعد ايران٬ بعد لبنان و بيروت و سوريه......افغانستان و كره جنوبي و... همه و همه يكي پس از ديگري حرف زد و حرف زد.وقتي يه نگاهي به خودمون و كشور هاي دور و برمون بندازيم مي بينيم كه علاوه بر ايران همه كشورهاي همسايمون هم يه ضرب شصتي از آمريكا ديدند.اصلا بحث من اين نيست كه امريكا خوبه يا بد.اصلا نمي خوام  وارد اين بحث بشم كه خوبه حمله كنه يا نه.بحث من اينه كه يه كشوري بايد چقدر قدرتمند باشه٬چقدر از لحاظ امنيتي و رفاهي و اجتماعي به مردم كشور خودش رسيده باشه كه حالا براي اينكه به قول خود جورج بوش امنيت خاورميانه ٬امينت آمريكا رو تضمين مي كنه برای كشور هاي ديگه و به عبارت ديگه تمام كشور‌هاي اين كره خاكي به جز آمريكا تصميم بگيره و با پول زياد و گاهي جنگ و گاهي صلح بارها سرنوشت اونا رو تحت تأثير قرار بده.

 

 

پ.ن: بحث در اين مورد خيلي زياده  و از حوصله اين سايت و  دوستان خارجه ولي هيچ وقت تمومي نداره.

 

تا شقایق هست....

صحبت از آن دشت بي پايان عشق

صحبت از اين لاله گلگون به عشق

 

ياد آن يار قدي‍‍‍م آشنا

ميزند بر شيشهُ خاطرْ سرشك

 

مي شنيدم بي تأمل اين صدا

كو؟ كجا ياري كه دارد اين سرشت؟

(عکس از:خودم

        شعر از :باز خودم)

یک حکایت حقیقی

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»

چند سخن از بزرگان

آنتوان چخوف : خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود بدهیم که در آرزوی آن باشیم .

شوپنهاور : اسرار شخص ، مانند زندانیانی است که چون رها شوند تسلط بر آنها غیر ممکن است .
 

آنتوان چخوف : انسان همان چیزی است که باور دارد .

ارد بزرگ : اندیشه و سخن ریش سفید ، برآیند صبوری ، مردمداری و سرد وگرم چشیدگی روزگار است .

فردریش  نیچه :از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟

شيللر : زمان براي هيچ كس نه متوقف مي شود نه بر مي گردد ونه اضافه مي شود.

ارد بزرگ : ارزش استاد را دانستن هنر نیست ، بلکه بایستگی است .

جبران خلیل جبران : کار تجسم عشق است.

اپیکتوس  : اگر می خواهی خوب باشی باید اول معتقد باشی که بد هستی .

اُرد بزرگ : استخوان بندی فریاد در هنگامه رستاخیز ، پاسخگویی به هزاران ستم بی صداست .

اپیکتتوس : هرگز دربارۀ چیزی نگو آن را از دست داده ام ، بلکه فقط بگو آن را پس داده ام .

بزرگمهر  :اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .

اُرد بزرگ : الگوی انسانی شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زیباتری در برابر شماست .

آلفرد کاپو : هر ملتی دو نوع دشمن خونی دارد . دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دستۀ دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند .

فردریش  نیچه :اختلاف طبقاتی  از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود.

اُرد بزرگ : از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایل و قومی باید ترسید .

آلفرد کاپو : از خصوصیات زمان ما این است که متأسفانه فقط افراد پست و پلید ، صاحب اراده و پشتکار می باشند .

ابراهام لينكلن : اگر نمي خواهي در حق تو داوري شود درباره ديگران داوري نكن

جبران خلیل جبران : دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.

نسيمي از ديار آشتي

باري،اگر روزي كسي از من بپرسد

"چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟"

من،مي گشايم پيش رويش دفترم را

گريان و خندان،بر مي افرازم سرم را

آنگاه ،مي گويم كه: بذري نو فشانده ست،

تا بشكفد،تابر دهد،بسيار مانده است

 

در زير اين نيلي سپهر بي كرانه

چندان كه يارا داشتم،در هر ترانه

نام بلند عشق را تكرار كردم

من مهرباني را ستودم

من با بدي پيكار كردم

"پژمردن يك شاخه گل "را رنج بردم

"مرگ قناري در قفس"را غصه خوردم

وز غصه مردم،شبي صد بار مُردم

 

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا

آن جا كه فرياد از جگر بايد كشيدن

من با صبوري بر جگر دندان فشردم!

اما اگر پيكار با نابخردان را

شمشير بايد مي گرفتم

بر من نگيري،من به راه مهر رفتم.

در چشم من شمشير در مشت،

يعني كسي را مي توان كشت.....

 

 

از استاد:فريدون مشيري

 

نمي دونم چقدر با شعر هاي فريدون مشيري و شخصيت او آشنا هستيد ،شعر" كوچه" استاد مسلماَ از ذهن هيچ كسي پاك نمي شه ،بقيه اشعار او هم همانند كوچه آنچنان نزديك و قابل لمس است كه خواننده را بي هيچ درنگ و ابهامي به اصل موضوع سوق مي ده.

روحش شاد.

خاطره‌ای از زبان استاد شهريار

خاطره‌ای از زبان استاد شهريار

هر پانزده روز يكبار در خانه مرحوم استاد ملك الشعرا بهار،‌ محفلی برگزار می‌شد كه شاعران بزرگی در آن شركت می‌كردند. در يكی از محافل، استاد بهار،‌ از شعرا خواستند تا شعر معروف حبيب يغمايی، شاعر دوره قاجار را استقبال كنند. شعر با اين بيت شروع می‌شد:

تبـه كردم جـوانـی تا كنـم خـوش زندگانی را

چه سود از زندگانی‌ چون تبه كردم جوانی را

تا پانزده روز هرچه كردم،‌ يك كلمه نتوانستم بنويسم. اين حالت گاه گداری به من دست می‌داد. آخرين روز نزديكی‌های صبح، پس از به جا آوردن نماز، حالت عجيبی به من دست داد. چشمه طبعم چنان جوشان و خروشان شد كه در عرض چند دقيقه شعر را ساختم كه وصف حالم بود.

عصر همان روز بعد از اين كه چند نفر از شعرای نام آور اشعارشان را خواندند، نوبت به من رسيد. خواندم، تحسين و تمجيد ملك و حاضران بلند شد. گفتند كه خيلی دلنشين و مؤثر و روان است. اين غزل آن روزها بسيار معروف شد:

 

جوانـی‌ شمـع ره كـردم كه جـويـم زندگانی را

نجسـتـم زنـدگانـی را و گـم كـردم جـوانـی‌ را

كـنـون بـا بـار پـيــری آرزومـنــدم كه بــرگــردم

بــه دنـبـال جــوانــی كــوره راه زنــدگـانــی را

به يـاد يـار ديـريـن، كـاروان گـم كـرده را مـانـم

كه شـب در خـواب بينـد همـرهان كـاروانی را

بهـاری بود و ما را هـم شبابـی و شكر خوابی

چه غفلت داشتيم ای گل، شبيخون خزانی‌را

چه بيداری‌ تلخی بود از خواب خـوش مستـی

كه در كامـم به زهـر آلود شهـد شـادمانـی‌ را

سـخـن با مـن نمـی‌گويـی الا ای همـزبان دل

خـدا را بـا كـه گـويـم شكـوه بـی همزبانـی را

نسيـم زلـف جانان كو كه چون برگ خزان ديده

به پای سـرو خود دارم هـوای جـانفـشـانـی را

به چشـم آسـمانـی گردشـی داری بلای جان

خـدا را بـر مـگــردان ايــن بــلای آسـمـانــی را

نمـيـری شهـريار از شعـر شيـريـن روان گفـتـن

كـه از آب بـقـا جــويــنــد عــمــر جــاودانــی را

 

 

«نقل از كتاب در خلوت شهريار»

بيوگرافي

 

نمي دونم عكس اين فرد براتون آشنا هست يا نه، اگه نه كه جاي هيچ تعجبي نيست چون تا به حال در كمتر عكسي آفتابي شده و بيشتر عمراو پشت اين وسيله عجيب و غريبي كه در دست داره مي گذره،او با اين وسيله كه مونسش شده ،آنچنان صحنه هايي را شكار مي كنه كه انسان انگشت حيرت به دندان مي گزد. اگه بخوام از خصوصياتش براتون بگم بايد بگم كه هيچي براي گفتن ندارم،چون كه اودر احوالات خاصي به سير و سلوك مشغوله كه هر آدمي را به آن راه نشايد!!! به اين حد، كفايت كه با وسيله اي  ديگر كه دايره گونه است و از ديرزماني حتي دورتر از وسيله اول مونس او است چنان لحظات با نشاطي را خلق مي كند كه اطرافيان را به وجد مي آورد گويي كه آنها زمين و زمان را فراموش مي كنند(به قول خودمون جوگير ميشن!) و از خود حركات محيرالعقول در مي كنند!!!(در اينجاست كه به ناگاه شارژ باتري دوربين تمام مي شود و شكار سوژه هاي واقعي از دست مي رود ، واقعاً حيف!!) او در كار خود بسيار جدي است و سر گردهمايي ها و تشكيل تشكلات، جز تبصره هاي من درآوردي خودش كه از بندهاي عديده اي به اندازه بند هاي پاي دوهزارپا!(به قول يكي از بچه ها) تجاوز نمي كند و خودش تنهايي  آنها را به تصويب مي رسونه ،با كسي شوخي نداره.

ولي باز گول ظاهر آرام اين آدم را نخوريد چون ممكنه وقتي حواستون پرته آنچنان توپ را محكم به سمت صورتتون پرتاب كنه كه در صورت جاخالي ندادن، روانه بيمارستان بشين. اگه دقت كرده باشين در اين عكس، او از يك وسيله اي كه كمتر در زندگيش به گوشش خورده به نام نردبان استفاده كرده چون معمولاً حيطه فعاليت او در پريدن و جهيدن و قلاب گرفتن از درخت ،ديوار، تير چراغ برق وهر چيزي كه بشه ازش بالا رفت،تعريف شده كه اين باعث تعجب همگان من جمله درخت بينواي پشت سرش شده كه مي تونيد مشاهده كنيد دهان حيرتش تا به كجا باز شده!!!

 

بوی بهار

قطره هاي باران بهاري دانه دانه خود را به پنجره اتاقم مي زنند و چكه چكه به پايين ميريزند ،مرا با نام مي خوانند .مي گويند بهار نزديك است ،به فكر فرو مي روم،ديگر برگ زردي به تن خسته درختان نمانده است ،دلم براي برگ هاي خشك ريخته بر سنگفرش خيابان تنگ مي شود،دلم براي صداي خش خش برگهاي خشكيده كه يكي يكي زير پايم مي فشردم تنگ مي شود،قطره ها ي باران بر شاخه هاي خشك مي نشينند وتلنگري مي شوند براي بيداري  درختان از خواب سرد زمستاني، قطره ها نويد زندگي اند براي طبيعت مرده،برگ ها رفته اند و جوانه هاي كوچك سبز زندگي بر شاخه ها خودنمايي مي كنند ،تا چند روز ديگر اين جوانه ها جاي خود را به شكوفه ها و شكوفه ها جاي خود را به برگ هاي سبز و شاداب مي دهند،مي گويند بهار نزديك است ،سال 85 براي من سالي همراه با خوبي و بدي بود اما  بهار امسال با بقيه بهارها متفاوت است.

۸۵/۱۲/۱۰

 براي شما چطور؟

یه مطلب بی ربط!!!!

  

رفتم كه آن دو چشم فريبا را

از صفحه خيال فرو شويم

رفتم صفاي مهر و محبت را

در ديده و دل دگري جويم

دردا، كه هر نفس كه برآوردم

ديدم حديث عشق تو مي گويم

 

رفتم كه همزبان دگر جويم

رفتم كه آشيان دگر سازم

واحسرتا، كه ياد نگاه تو

تا زنده ام فريب دهد بازم.....

فريدون مشيري

ويژگي هاي اين مطلب:

1.      تكراري نيست (كه كاش بود)

2.      با اين عكسي كه در بالا آمده  هيچ ربطي نداره.

3.      براي عوض شدن جو شاد و با نشاط وبلاگ است.(به قول يكي از دوستان آدم همه چيز رو نبايد با صراحت بگه ديگه)

4.      اصلاً‌هيچ موضوعيت خاصي هم نداره،خواستيم يه چيزي گفته باشيم.

5.      هيچ كس حق نظر دادن نداره چون ممكنه من بد برداشت كنم و....

6.      بند 5 رو يك بار ديگه با دقت بخونيد.

 

ولي از شوخي گذشته ، من هميشه گفتم بازم ميگم ،به حمدالله بچه ها جوري فرهنگ سازي كردند كه با همه سختي ها و مشكلات روز بروز اين وبلاگ پربارتر ميشه.

بچه های بوذرجمهری

اين عكسي كه هم اكنون مشاهده مي كنيد توسط ماهواره هاي جاسوسي سازمان سيا (CIA) واقع در پايگاه حزب الله افغانستان گرفته شده است.بنا به اطلاعات رسيده از منابعي كه ازآوردن نام آنها معذوريم بچه هاي بوذرجمهري طي اقدامي سياسي و غير اخلاقي اقدام به تك روي و تأسيس يك پايگاه مقاومت (در ظاهر به نام شركت سهامي خاص ولي شما هر چي ديديد كه نبايد باور كنيد) كرده اند. از خاك و غباري كه بر روي اين تابلو نشسته اينگونه برداشت مي شود كه اين گروه منافق ساليان درازي است كه در خفا فعاليت ميكنند.طي اخبار رسيده اين سياسيون از هيچ اقدامي در ضربه زدن به اين نظام مقدس فروگذاري نمي كنند و عاملين اصلي در قتل آميز جواد آقا به شمار مي آيند.روحش شاد.

عكس تولد

این عکسه خداییش خیلی قشنگ شده،دلم نيومد بقيه نبينند.روي لينك پايين كليك كنيد لطفاً.

http://i16.tinypic.com/2nqa2c7.jpg

کیک تولد

 

این تصویری که مشاهده میکنید قطعه کیکی است که از دست چندین تن از انسان های غرب زده مدیر نما جان سالم به در برده است.بنده همین جا اعلام می کنم که هیچ کدام از این مدیر نماها فریضه پر فیض ۲۲ بهمن را جدی نگرفته اند که هیچ .تنی چند از متولدین بهمن اقدام به گرفتن مراسم تولد یواشکی و پنهانی می کنند که از دید بقیه پنهان است!!!!!(از آوردن اسامی معذورم)من این یک تیکه کیک که از چنگ تعدادی جنگ زده درآورده شده و نام مقدس و (ناقص) مدیرا... بر آن حک شده را به این عزیزان تقدیم می کنم و برایشان آرزوی سر بلندی و سالهای سبز و خوشی را خواهانم.(در ضمن گرفتن مراسم تولد منبع موثق و مقبولی ندارد و من خودم هم از بقیه شنیدم)

ظهر عاشورا

صدای یاحسین یا حسین می آید،صدای دلنشین دستهَ حسین همه کوی و برزن را پر کرده است .تمام شهر سیه پوش است.هم آوازی زنجیرهایی که بر تن هیآتیان فرود میآید با ضربه های سهمگینی که بر دل تهی طبل کوبیده می شود گویی دل انسان را و روح را از تن جدا میکند .بعد از این همه سال ،که باور می کند،بعد از گذشت چهارده قرن هنوز یاد صحرای کربلا زنده است.بیش از پانزده نسل ازا نسانها آمده و رفته اند و این سنت و دین نسل بعد از نسل بدون کم و کاستی دوام یافته و باز گرمای ظهر روز عاشورا همچنان پابرجاست.نمی دانم تا به حال دقت کرده اید یا نه ولی هر سال ظهر روز عاشورا ، گرمای عجیبی حاکم است .گویی" کل یوماً عاشورا و کل ارضاْ کربلا ".

امسال به خدا میگفتم"خدایا! در این زمستان سرد و برفی ، چگونه می توان عاشورا را تجسم کرد؟؟؟؟"

چیزی نگذشت که جوابم را گرفتم،حتماً همه شما هم متوجه شدید که از چند روز پیش هوا رو به گرمی گذاشته ، این نشان عظیمی است. حتی چرخه آفرینش در مقابل عظمت این روز سر به زیر آورده .پس در خواب غفلتیم اگر ما به پیشواز عاشورا نرویم.

در گرمای ظهر عاشورا این بنده حقیر را فراموش نکنید..............

حافظ

ای خونبهای نافهُ چین ،خاک ِ راه تو                                       خورشید سایه پرور، طَرف کلاه تو

نرگس کرشمه می برد از حدّ برون خرام                                  ای جان فدای شیوهُ چشم سیاه تو

خونم بخور که هیچ ملک با چنین جمال                                    از دل نیامدش که نویسد گناه تو

آرام و خواب خلق جهان را سبب توئی                                     زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو

با هر ستاره ای سرو کارست هر شبم                                     از حسرت فروغ رخ  همچو ماه تو

یاران همنشین همه از هم جدا شدند                                          مائیم و آستانه ُ دولت پناه تو

یار بدان مباش که مانند بختِ نیک                                          یار تو باد هر که بُود نیکخواه تو

     

     حافظ طمع مَبُر ز عنایت که عاقبت

                                          آتش زند به خرمن غم دود آهِ تو

باورم نمی شود:

نمی دانم نوشتن این کلمات ازشدت ناراحتی ام می کاهد یا نه ولی بهتر دیدم که بنویسم. وقتی خبر رفتنت را شنیدم ........... با خودم می گویم "مگر رفته ای؟ این کلمه چه غریب و نا آشناست، یعنی دیگر در بین ما نیستی؟ یعنی درنیمه این راه طولانی و پر پیچ و خم ، ما را تنها گذاشتی؟ چه قدر ناگهانی، چه قدر بی خبر رفتی ، باورم نمی شود ......." حتی اگر با سلام و علیکی همدیگر را می شناختیم، حتی اگر تنها سر کلاس های مشترکی می نشستیم ، باز حضور داشتی ، بین ما بودی ، اما اکنون چه؟چه کنم که هر چه فکر می کنم جوابی، دلیلی ، علتی برای رفتنت پیدا نمی کنم. رفتن او تلنگری بود برای تک تک ما که فرصت زیادی نداریم ، همه رفتنی ایم، قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم. بیایید تا فرصت داریم قدر یکدیگر را بدانیم. هنوز باورم نمی شود.........

حتماً ببینید:چند تا عکس از دانشکده!

parke poshte daneshkade

!!!etesabe bacheha to hayat

bahare daneshkade

 

دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند               سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم         بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند              خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند

شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم            پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم ..........

قلبم.....!

شيد بده تا به او هديه دهگرماي مرا دارد. ن گفتم: پا کي ات رابه من بده . 

به خورشيد گفتم : گرمي ات را به من بده تا به او هديه دهم.

 گفت : دستانش گرماي مرا دارد.

 

به آسمان گفتم : پا کي ات را به من بده .

 

گفت : چشمانش پاکي مرا دارند.

 

از دشت سبزي زندگي اش را خواستم .

 

گفت : زندگي اش سبز تر از اوست.

 

از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم.

 

گفت: قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز.

 

از ماه تابندگي صورتش را خواستم .

 

گفت : وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.

 

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزي زندگي ات.

 

بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم . که به تو هديه کنم جز ...

 

اين ... بگير نترس مي تپد. براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم!

 

از دشت سبزي زندگي اش را خواستم .

 

گفت : زندگي اش سبز تر از اوست.

 

از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم.

 

گفت: قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز.

 

از ماه تابندگي صورتش را خواستم .

 

گفت : وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم.

 

به فکر فرو رفتم. من در قبال دستان گرمت . چشمان پاکت . سبزي زندگي ات.

 

به خورشيد گفتم : گرمي ات را به من بده تا به او هديه دهم.

 

 

گفت : دستانش گرماي مرا دارد.

 

به آسمان گفتم : پا کي ات را به من بده .

 

گفت : چشمانش پاکي مرا دارند.

من فکر می کنم پس هستم(دکارت)

جام دریا از شراب بوسه خورشید لبریز است،

 

جنگل شب تا سحر شسته در باران ،

                                                خیال انگیز!

 

ما، به قدر جام چشمان خود ،

                             از افسون این خمخامه

                                                          سرمستیم

در من این احساس :

                   مهر می ورزیم ،

                                      پس هستیم !

 

" فریدون مشیری"

 

مطمئنم که همه ،تو روز به دریا نگاه کردین و لرزه های قشنگ تشعشع خورشید را رو سطح آب دیدین.مشیری  این تشعشعات را گاهی به ستارها که شبها تو آسمونند و روزها تو دریا  و گاهی به بوسه خورشید تشبیه کرده.

روحش شاد

پرنده خیال

یه روز تو عالم فکرو خیال ، پرنده ای اومد و روبروی من نشست .چشاشو گرد کرده بود و زل زده بود به من.هی من به اون نگاه میکردم و هی اون به من.

آخرش یواشکی بال زد و گفت: درست میشه.

با تعجب گفتم:چی درست میشه؟ مگه می دونی من دارم به چی فکر می کنم؟

گفت: وقتی آدما پرندهَ فکرو خیالشون از سر زدن به همه جا خسته میشه،میآد می شینه سر نقطه اول.

مات و مبهوت نگاش کردم.خنده ام گرفته بود.

گفتم:راست میگی ، اگه اینطور باشه که تو میگی بهتره فکرشو نکنم ،وگرنه تو اینجا چیکار می کردی.درست می شه...

     

"از یادداشت های  خودم"

 

بهتره در همه حال توکل کنیم فقط به خدا.

اندوه باغبان

پاییز

آغاز این سرودۀ حزن انگیز

تسلیم برگ در برابر بادی که می وزد

و باغ درسکوت شبی  وهمناک،

                                    آه

در زیر نور ماه

ماه پریده رنگ

بی برگ و بی گیاه

 

مرغان نغمه خوان همگی کوچ کرده اند

و بانگ زاغ

در تمامی باغ

 

وباغ

  غرق داغ

و باغبان غمزده

تسلیم این طبیعت بیرحم،

                            کور،

                               لال

قلبش پر از ملال

 

گل های دستپرور او،امّا

بر خاک ریختند

زین دیو لاخ شوم

                        -هزاران گفتند

 

دیگر به باغ یک گل شاداب تازه نیست

و

باغبان گریست

 

 

حمید مصدق                                               

 

 به یاد اولین باد و باران پاییزسال 85(شب گذشته).البته ناگفته نماند که پاییز یکی از زیباترین و رنگین ترین فصل های ساله و خیلی از دوستان هم مثل من عاشق پاییز هستند.