همين جوري!
بیشتر میخندیدم..بیشتر شوخی میکردم.
بیشتر دلجویی میکردم..
کمتر به آنچه دیگران قضاوت میکنند اهمیت میدادم..
بیشتر در مسیر باد قرار میگرفتم..
خانه ای کوچک در طبیعت میساختم..
بیشتر به جنگل و کوه میرفتم..
خانه ام در کنار دریا بود..
اگر باز به دنیا می آمدم بیشتر می بخشیدم..
کمتر قضاوت میکردم..
به مکانهایی در دنیا می رفتم که کمتر کسی دیده است..
بیشتر انسان ها را کمک میکردم..
مهربان تر می بودم..
بیشتر مطالعه میکردم..
کتابخوان می شدم..
فلسفه را به دور می انداختم و بی فلسفه از زندگی ِ ساده ای عاشقانه لذت می بردم
اگر دوباره زاده می شدم..
کارمند نمیشدم..
خیلی از آنهایی که رنجاندم را نمی رنجاندم..
روی کناره های خیابان راه می رفتم..
لی لی بازی میکردم..کودکیم را کش می دادم..
ساده تر می خندیدم..
هنرمند ِ بزرگی می شدم..
نقاش می شدم..شاید هم مجسمه ساز
بیشتر آواز میخواندم..
موسیقی هم می زدم..
دوستان ِ صمیمی انتخاب میکردم
با هم ساعت ها می خندیدیم..
ساعت ها حرف می زنیم..
کمتر برای چیزهای کم ارزش انرژی می گذاشتم..
کمتر گریه میکردم..
همه چیز را ساده میگرفتم..
شاید حتی کمی کمتر می فهمیدم..آری بهتر بود..
بیشتر اعتماد میکردم..
لباس های رنگی رنگی می پوشیدم..
بی خیال دنیا می بودم..
اگر بار دیگر به دنیا می آمدم..
شاید باز همین می بودم..
شاید همه چیز همین بود که هست..
ولی عاشقتر می بودم... عاقل تر ...
ولی می دانم..دیگر به دنیا نخواهم آمد...
نخواهم آمد
قدر لحظه هامون رو بیشتر بدونیم
و سلامی دوباره بعد از آن خداحافظی زیبای جشن فارغ التحصیلی. جمع، جمع فارغ التحصیلان مدیریت و حسابداری دانشگاه تهران است و ورودی های 80. پشت در بدِ، بفرمایید تو...